برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
سرمای زمستان را دوست دارم؛
دستهای کوچک یخکردهاش را در دستم جا میدهم و با لذت میفشارم! گونهی سردش را میبوسم تا گرمش کنم! محکم در آغوشم میفشارمش تا گرمای وجودم به جانش برود!
این سرما، از گرما هم برایم دلچسبتر است!
زمستانی که با شما بگذرد، از هزار بهار جذابتر است!
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
دلم برای فضاهای این مدلی تنگ شده...
یه سکوت آرامش بخشی داره...
#خسته_از_شبکه_های_اجتماعی
#خسته_از_هشتگ
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
در آخرین ماه های بیست و شش سالگی و بعد از چندماه مادری؛
حس کسی را دارم که صدها سال عمر کرده و در پایان راه قرار دارد و دنیا تمام بازی هایی که داشته را برایش رو کرده...
خسته از راهِ طی کرده در انتهای مسیر در انتظار ایستاده تا روز موعود...
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
این روزها حسهای متفاوتی را از سر میگذرانم، حسهای متناقض بعضاً...
مثلاً حس نوشتن در وبلاگی که میدانم خوانندهای ندارد...!
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
لازم به ذکر است که من هنوز هم دلم روشن است!
ما مأمور به تکلیف ایم و مسئول نتیجه نیستیم! این را از پدر پیرمان آموختیم!
بزرگ شدن و بیدار شدن بهای سنگینی دارد...تاریخ به ما میگوید بهایی به عظمت شهادت پسر فاطمه(س) حتّی...
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
این روزها مثل خوابزدهها میگشتم و حرف میزدم و حرف میزدم تا به قول خودش چهارتا رأی حلال گیرمان بیاید...
اما دیشب انقدر مستأصل شده بودم که فقط میگفتم دلها همه به دست خودت است...خودت یک کاری بکن...
دلم روشن است!
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
سه سال پیش که بدون با خبر بودن از وجودِ هم، هر دو اعتکاف بودیم، اصلاً همچین روزی را تصور نمیکردیم...
الان درست دو سال میگذرد از آن روز...
و حالا هم او اعتکاف است...او که حالا من هم هست!
همه چیز چه زود گذشت...
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
"أَلْعِلْمُ نُورٌ؛
یَقْذِفُهُ اللّه ُ فِى قَلْبِ مَنْ یَشآءُ"
آیا سنتهای الهی تغییر میکنند؟
ّبخواه تا بدهم! خواستن یعنی مثل تشنهای که آب میخواهد...
خواستن یعنی رسیدن به مرتبهی جهل!
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
فاطمیه امسال حاج آقای عالی در بیت بلخره روشنم کرد!
دخترِ پیامبر مهربانیها نگذاشت تا پایانِ تاریخ، همهی مخلوقات از رحمت خدا بینصیب بمانند...
آیا این کافی نیست؟
*دیشب در حرمِ دخترِ باران...
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش