سردار یا سرباز؟ - تاریخ: 1402/9/20 ساعت: 20:16
ما جامعهای میخواهیم که رنگش شبیهِ نور باشد...*****نمونهی کاملِ دنیای انسانی در دورانِ ظهورِ حضرتِ بقیهالله ارواحنا فداه اتفاق خواهد افتاد و از آنجا –من به شما عرض بکنم- دنیا شروع خواهد شد. ما امروز در زمینههای مقدّماتیِ عالمِ انسانی داریم حرکت میکنیم. ما مثلِ کسانی هستیم که در پیچ و خمهای کوهها و تپ...
موسیقی زندگی - تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 13:38
ما جامعهای میخواهیم که رنگش شبیهِ نور باشد...*****نمونهی کاملِ دنیای انسانی در دورانِ ظهورِ حضرتِ بقیهالله ارواحنا فداه اتفاق خواهد افتاد و از آنجا –من به شما عرض بکنم- دنیا شروع خواهد شد. ما امروز در زمینههای مقدّماتیِ عالمِ انسانی داریم حرکت میکنیم. ما مثلِ کسانی هستیم که در پیچ و خمهای کوهها و تپ...
هوای چهارنفره :) - تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 16:36
سرمای زمستان را دوست دارم؛ دستهای کوچک یخکردهاش را در دستم جا میدهم و با لذت میفشارم! گونهی سردش را میبوسم تا گرمش کنم! محکم در آغوشم میفشارمش تا گرمای وجودم به جانش برود! این سرما، از گرما هم برایم دلچسبتر است! زمستانی که با شما بگذرد، از هزار بهار جذابتر است! Adblock test (Why?)
این که مرا میبرد با خود؛ کیست؟ - تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 22:04
ما جامعهای میخواهیم که رنگش شبیهِ نور باشد...*****نمونهی کاملِ دنیای انسانی در دورانِ ظهورِ حضرتِ بقیهالله ارواحنا فداه اتفاق خواهد افتاد و از آنجا –من به شما عرض بکنم- دنیا شروع خواهد شد. ما امروز در زمینههای مقدّماتیِ عالمِ انسانی داریم حرکت میکنیم. ما مثلِ کسانی هستیم که در پیچ و خمهای کوهها و تپ...
مادر مهربان امت - تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 22:04
مادر که شدی؛ نیازت به مادرت هم بیشتر میشود!اصلا انگار حالا که خودت پشت و پناه و تمام آرامش کسی شده ای،  باید مادرت که همه پشت و پناهت هست هم کنارت باشد؛تا گاهی فارغ از جهان، سرت را روی شانه اش بگذاری و در آغوشش کمی آرامش ذخیره کنی که بتوانی آرام جان کسی باشی! چون من مهم ترین وظیفه مادر را آرامش بخشی...
آبی؛ به زنگ آسمان - تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 22:04
ما جامعهای میخواهیم که رنگش شبیهِ نور باشد...*****نمونهی کاملِ دنیای انسانی در دورانِ ظهورِ حضرتِ بقیهالله ارواحنا فداه اتفاق خواهد افتاد و از آنجا –من به شما عرض بکنم- دنیا شروع خواهد شد. ما امروز در زمینههای مقدّماتیِ عالمِ انسانی داریم حرکت میکنیم. ما مثلِ کسانی هستیم که در پیچ و خمهای کوهها و تپ...
# - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 13:50
دلم برای فضاهای این مدلی تنگ شده... یه سکوت آرامش بخشی داره... #خسته_از_شبکه_های_اجتماعی #خسته_از_هشتگ
با کوله باری از تجربه - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:03
در آخرین ماه های بیست و شش سالگی و بعد از چندماه مادری؛ حس کسی را دارم که صدها سال عمر کرده و در پایان راه قرار دارد و دنیا تمام بازی هایی که داشته را برایش رو کرده... خسته از راهِ طی کرده در انتهای مسیر در انتظار ایستاده تا روز موعود...
بالروضه سکنت روحی... - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 19:32
این روزها حسهای متفاوتی را از سر میگذرانم، حسهای متناقض بعضاً... مثلاً حس نوشتن در وبلاگی که میدانم خوانندهای ندارد...!
عاشقانهای برای او - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 19:32
دارد کمکم تمام میشود...امسال هم مانند هزار و اندی سال پیش گذشت...همه ذرات عالم کلافگیشان را داد میزنند...شاید آدمها هنوز خسته نشده باشند، شاید هنوز فکر کنند کاری از دستشان برمیآید؛ ولی عالم معط
پیروزی ملّت - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:06
لازم به ذکر است که من هنوز هم دلم روشن است! ما مأمور به تکلیف ایم و مسئول نتیجه نیستیم! این را از پدر پیرمان آموختیم! بزرگ شدن و بیدار شدن بهای سنگینی دارد...تاریخ به ما میگوید بهایی به عظمت شهادت پسر فاطمه(س) حتّی...
به حق خون شهدا... - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 21:54
این روزها مثل خوابزدهها میگشتم و حرف میزدم و حرف میزدم تا به قول خودش چهارتا رأی حلال گیرمان بیاید... اما دیشب انقدر مستأصل شده بودم که فقط میگفتم دلها همه به دست خودت است...خودت یک کاری بکن... دلم روشن است!xa0
سیزدهم رجبالمرجب - تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 14:16
سه سال پیش که بدون با خبر بودن از وجودِ هم، هر دو اعتکاف بودیم، اصلاً همچین روزی را تصور نمیکردیم... الان درست دو سال میگذرد از آن روز... و حالا هم او اعتکاف است...او که حالا من هم هست! همه چیز چه زود گذشت...
که است آن کسی که میخواهد؟ - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:53
"أَلْعِلْمُ نُورٌ؛ یَقْذِفُهُ اللّهu200fُ فِى قَلْبِ مَنْ یَشآءُ" آیا سنتهای الهی تغییر میکنند؟ ّبخواه تا بدهم! خواستن یعنی مثل تشنهای که آب میخواهد... خواستن یعنی رسیدن به مرتبهی جهل!
وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم / چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم... - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:53
فاطمیه امسال حاج آقای عالی در بیت بلخره روشنم کرد! دخترِ پیامبر مهربانیها نگذاشت تا پایانِ تاریخ، همهی مخلوقات از رحمت خدا بینصیب بمانند... آیا این کافی نیست؟ *دیشب در حرمِ دخترِ باران...
خفگی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:08
نمیدانم چرا نمیتوانم... هرچه سعی میکنم بنویسم نمیتوانم...
دنیام و زیر و رو کردی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:08
قشنگ معلومه من خوب نیستم، نه؟ حس میکنم دیگه نمیتونم...کم آوردم... دارم توی دنیای خودم دست و پا میزنم تا برگردم امّا نمیشه... دارم سعی میکنم مشتمشت خاکهایی رو که خودم با دستای خودم ریختم روی ضُحی از روش بردارم... دارم سعی میکنم برشگردونم به زندگی... دارم سعی میکنم بهش یادآوری کنم چقدر قوی بود... چقدر...
یک عاشقانهی -همیشه نهچندان- آرام - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:08
دلم میخواهد همهی گلهای دنیا را بغل کنم و تقدیم تو کنم.xa0
یاد باد آن روزگاران... - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:08
قدم زدیم و قدم زدیم و قدم زدیم زیر باران... و گفتم برایشان تمامِ ماجرا را... و درد کشیدم و درد کشیدم و درد کشیدم... و سوختم و سوختم و سوختم... آخرین روزِ این ترم در دانشگاه، بهترین روزش بود!
عشق است و میترسی که باتقوا نباشی... - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:08
اعلی مرتبهی علم، سکوت است در تمامیِ شئونِ وجود ...